چندان دخیل مبند
که بخشکانیام از شرم ناتوانی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینام هنری نیست
که آشیان تو باشم،
تختات و
تابوتات.
شگفتا وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم ..
وقتی دیدم که نبود .. وقتی شنیدم که نخواند .. چه غمانگیز است که وقتی
چشمهای سرد و زلال در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد .. تشنه آتش باشی
و نه آب .. و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از
آسمان آتش بارید .. تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش. و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو میگداخت
...